نقل قول

نقل قول
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسنده

۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

یه مدت درگیر یه موضوعی هستم که خیلی برام مهمه و خیلی هم بِهِم استرس وارد کرده و نمیذاره فکر کنم. اونقدر مهمه که به زندگی و آینده ام ربط داره. همش با نوشته های شما و یا خوندن کتاب خودم رو سرگرم می کنم ولی قلبم می خواد از جا کنده بشه؛ حتی دل و دماغ نوشتن هم ندارم، هیچی تو ذهنم نیست جز این موضوعی که منو درگیر خودش کرده. خیالتون راحت مسئله عشق و عاشقی نیست :)، یه مدت کوتاهی نیستم، این رو نوشتم که هم یه پستی گذاشته باشم و هم خودم رو یه جوری تخلیه کنم. همین
فعلاً

استرس
۶۲ نظر موافقین ۳۵ ۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۴۱
ح. شریفی

سلام

حالت خوب است؟

گل ها را آب دادم، حوض خالی نیست، ماهی ها شاد هستند، حتی گربه ی همسایه، نیمه نگاهی به ماهی ها می اندازد ولی با خنده ی موذیانه سکوت می کند. ماهی ها می دانند امروز روز توست، از گربه نمی ترسند.

خیلی وقت است آفتاب طلوع کرده ولی خروس هنوز بر بام است؛ شاید با طلوع تو می خواهد بخواند.

باران زمین را شسته، بوی خوش خاک دلم را از جا می کند. نخل ها صف کشیده اند، با سَعَف تکیه زده اند به دیوار گِلی و از پشت دیوار چشم دوخته اند به مسیر تو.

نسیم با گل ها مشاجره می کند، می گوید زود تر از عطرِ گل ها به تو می رسد و من به هر دو تشر می زنم، که نامه ی من زودتر خواهد رسید.

راستی خیالت راحت، اینجا همه خوب هستند، فقط حال من خوب نیست.


چشم به راه


سَعَف: به شاخ و برگ درخت خرما سعف گفته میشود. شکاف برداشتن اطراف یک چیز و ریشه دوانیدن

۴۴ نظر موافقین ۳۱ ۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۱۵
ح. شریفی

زنِ جوان جلوتر از همسرش وارد خانه شد. می خواست خبر باردار شدنش را پس از ده سال انتظار به پدر و مادرش بدهد، اما وقتی فهمید مادرش هم باردار است با شادی که در آن تعجب آمیخته بود به صورتِ خود زد؛ مادر سرخ شده بود. زنِ جوان، مادر خود را بوسید و به شوهرش خبر داد. مرد به کنایه گفت: دود از کنده بلند میشه!... 

پدر با خنده گفت: مگه زنم چند سالشه؟، تازه 55 سالش شده... 

***** 

پس از وضع حمل ساعتی گذشت. زنِ جوان به آرامی چشم ها را گشود. سرش درد می کرد؛ اما سبک شده بود. ولی خط افقی سوزناکی را زیر شکم حس می کرد. وقتی فرزندش را دید آرام گرفت. حالِ مادر و برادرِ نو رسیده را از پدر و همسرش پرسید.

پدر گفت: حال مادرت خوبه دخترم، تنِ بچت سلامت. یه مرد بین زن و بچش نباید تردید کنه.

زن سکوت کرد، سپس گفت: هوای مامان رو داشته باشید، نذارید غصه بخوره!... در این هنگام بچه گریست، هر دو مرد بیرون رفتند. زن با لرزش دکمه ها را یکی پس از دیگری باز می کرد؛ اما حسِ خوبی داشت. وقتی بچه شروع به مکیدن کرد، مو به احترام مهرِ مادری بر بدنِ زن ایستاد، رود بر گونه های تپه مانندش سرازیر شد، نوزاد را بیشتر به خود می چسباند؛ انگار می خواست او را در خود حل کند.

هر دو مرد وارد اتاق مادر شدند. مردِ جوان دست مادر را بوسید، گفت: هیچ وقت نمی تونم محبتتون رو جبران کنم!  مادر گفت: هیچ وقت به دخترم حقیقت رو نگو...


میم مثل


پ ن: داستان کوتاهی بود از سری داستانک هایی که نوشتم (در سر برگ هست)

نقد بر این داستان برای بنده خیلی مهمه، پس، بنده را از نقد محروم نکنید.

24 ماه پیش این داستان را نوشتم

۲۲ نظر موافقین ۱۱ ۰۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۰۳
ح. شریفی
همیشه دنبال یه چیزی بودم، یه چیزی که همه چیز باشه، همه چیزهای خوب.
چیزهای زیادی نوک زبونم هستش ولی یه عالمه چیزِ؛ چیزهای زیادی که تا اومدم اسمشون رو ببرم گفتم: چیز...
چیز می تونه من، تو، معصومیت، عشق، هوس و خیلی چیزای دیگه باشه.
تا به حال شده یه چیزی بخوای و یه چیز دیگه نصیبت بشه؟
یا یه چیزی دَمِ دستت باشه ولی نتونی ازش استفاده کنی؟
یا یه چیزی ازت بخوان ولی ندونی اون چیز چیه؟
برا من شده، چیزهایی تو دلم هستند که اگه بشنوی مو رو بدنت چیز میشه!

چیز
۳۹ نظر موافقین ۱۴ ۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۲۲
ح. شریفی