نقل قول

نقل قول
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان

۱ مطلب با موضوع «داستانک» ثبت شده است

زنِ جوان جلوتر از همسرش وارد خانه شد. می خواست خبر باردار شدنش را پس از ده سال انتظار به پدر و مادرش بدهد، اما وقتی فهمید مادرش هم باردار است با شادی که در آن تعجب آمیخته بود به صورتِ خود زد؛ مادر سرخ شده بود. زنِ جوان، مادر خود را بوسید و به شوهرش خبر داد. مرد به کنایه گفت: دود از کنده بلند میشه!... 

پدر با خنده گفت: مگه زنم چند سالشه؟، تازه 55 سالش شده... 

***** 

پس از وضع حمل ساعتی گذشت. زنِ جوان به آرامی چشم ها را گشود. سرش درد می کرد؛ اما سبک شده بود. ولی خط افقی سوزناکی را زیر شکم حس می کرد. وقتی فرزندش را دید آرام گرفت. حالِ مادر و برادرِ نو رسیده را از پدر و همسرش پرسید.

پدر گفت: حال مادرت خوبه دخترم، تنِ بچت سلامت. یه مرد بین زن و بچش نباید تردید کنه.

زن سکوت کرد، سپس گفت: هوای مامان رو داشته باشید، نذارید غصه بخوره!... در این هنگام بچه گریست، هر دو مرد بیرون رفتند. زن با لرزش دکمه ها را یکی پس از دیگری باز می کرد؛ اما حسِ خوبی داشت. وقتی بچه شروع به مکیدن کرد، مو به احترام مهرِ مادری بر بدنِ زن ایستاد، رود بر گونه های تپه مانندش سرازیر شد، نوزاد را بیشتر به خود می چسباند؛ انگار می خواست او را در خود حل کند.

هر دو مرد وارد اتاق مادر شدند. مردِ جوان دست مادر را بوسید، گفت: هیچ وقت نمی تونم محبتتون رو جبران کنم!  مادر گفت: هیچ وقت به دخترم حقیقت رو نگو...


میم مثل


پ ن: داستان کوتاهی بود از سری داستانک هایی که نوشتم (در سر برگ هست)

نقد بر این داستان برای بنده خیلی مهمه، پس، بنده را از نقد محروم نکنید.

24 ماه پیش این داستان را نوشتم

۲۲ نظر موافقین ۱۱ ۰۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۰۳
ح. شریفی