نقل قول

نقل قول
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسنده

۱ مطلب با موضوع «داستانک» ثبت شده است

این یک داستان کوتاه دیالوگ محوری است که 187 کلمه دارد. یک کاراکتر دارد که فقط او حرف می زند؛ با نفر دومی که حضور او چندان اهمیت ندارد و می توان از طریق دیالوگ ها به نفر دوم و سوال های او  پی برد.


_ خدا بیامرز بعد اینکه سربازیش تموم شد تصمیم گرفت مهندس شه ... آره بابا دیپلم ردی بود ولی چی جَنَم داشت، خلاصه بعد از 4 سال مهندسی رو گرفت ... آره بابا قبل سربازی خنگ بود ولی بعد سربازی نخبه شد؛ خلاصه تو راسته ی همون حِرفَش بعد 5 سال دکتری رو هم گرفت ... خاطر خواه زیاد داشت لامصب!، از این شهر به اون شهر از این استان به اون استان از این کشور به اون کشور! ... آره بابا کارآفرین بود همه بچه های محله رو گذاشته بود سرکار ... نه قشنگ!، نه اینکه سرکار گذاشته باشه ها، گذاشته بود براش کار کنن، دیگه دنبال ناموس مردم نمی رفتیم خدایش! ... خُب بیکار نبودیم سرمون شلوغ بود ... آره بخدا دمش گرم ... اهل سیاست نبود ولی بهش نارو زدن ... آره بابا دولت همین یخه سفیدا!، آقا زاده ها رو می گم؛ چون بهشون باج نمی داد سرش رو کردن زیر آب ... بعد اینکه اعدامش کردن یه عده از خدا بی خبر پریدن خِفت بازار رو گرفتن، نامردا شروع کردن دادن جنسای تقلب، الان بازار پر شده از شیشه ی تقلب، نور به قبرت بباره آق هوشنگ!، جنس درجه یک به مردم می داد ... اِ جون داداش شِنُفتی؟، منو صدا زدن، باس برم ملاقاتی دارم ...


کارآفرین نمونه


سنجاق شده: این داستان را پیش از این در سایت داستانک در سال 95 منتشر کرده بودم

۲۰ نظر موافقین ۹ ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۵:۵۸
ح. شریفی