نقل قول

نقل قول
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسنده

دلم را با چشمانت اسیر کردی، هرچه شد از بیخردی عقل بود و از سُستی دل. مرا به دل ملامتی نیست عجبم از عقل است که جهان را به جامی به تو فروخت. جام را در ظرفی از نگین شب گذاشتی و در آن جرعه جرعه از مروارید چشمانت ریختی و من له له زنان به سوی جام خیز برداشتم. آرام آرام بر دل به زنجیر بسته تکیه زدی و جام را به من تعارف کردی؛ این بار عقل سُست شد و دلی در کار نبود و من جام را با یک جهان از مروارید چشمانت نوشیدم. این بار عقل اسیر جام جهانی چشمانت شد.


جام جهانی چشمانت


چالش رادیو بلاگی ها

دعوت می کنم از قدح و میرزا مهدی و رویا رویایی

۱۵ نظر موافقین ۱۵ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۰۹
ح. شریفی
روزها خود به خود شب شده اند و چشم ها دیگر خورشید نمی بینند. هرچه هست دروغی بیش نیست، هرچه هست سیاه نمایی ست.
وقتی که تو پیروز شدی ما همه باختیم حتی ستون های حامل هدایت. بعد از تو آمدند نام تو را دفن کردند، زهر دادند و سر بریدند. همان روز که آفتاب بعد از تو غروب کرد دیگر طلوع نکرد.
وقتی دیدند آفتاب طلوع نمی کند نام تو را علم کردند و ادای تو را در آوردند. حیف که نیستی تا ببینی نام تو را نگین گرفته اند و آن را به بیوه ی آبستن از شیطان فروختند، تا فرزند نامشروع خود را به جای فرزند مشروع تو جا بدهند.
حیف که نیستی تا ببینی از نام تو فقط سایه مانده که آن هم اسیر شیطان است. راستی فرزند تو کی قرار است نشسته در نیام را بِکشد؟

نشسته در نیام

نیام: غلاف شمشیر و کارد و خنجر

۴۶ نظر موافقین ۲۷ ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۵۷
ح. شریفی
یه مدت درگیر یه موضوعی هستم که خیلی برام مهمه و خیلی هم بِهِم استرس وارد کرده و نمیذاره فکر کنم. اونقدر مهمه که به زندگی و آینده ام ربط داره. همش با نوشته های شما و یا خوندن کتاب خودم رو سرگرم می کنم ولی قلبم می خواد از جا کنده بشه؛ حتی دل و دماغ نوشتن هم ندارم، هیچی تو ذهنم نیست جز این موضوعی که منو درگیر خودش کرده. خیالتون راحت مسئله عشق و عاشقی نیست :)، یه مدت کوتاهی نیستم، این رو نوشتم که هم یه پستی گذاشته باشم و هم خودم رو یه جوری تخلیه کنم. همین
فعلاً

استرس
۶۲ نظر موافقین ۳۵ ۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۴۱
ح. شریفی

سلام

حالت خوب است؟

گل ها را آب دادم، حوض خالی نیست، ماهی ها شاد هستند، حتی گربه ی همسایه، نیمه نگاهی به ماهی ها می اندازد ولی با خنده ی موذیانه سکوت می کند. ماهی ها می دانند امروز روز توست، از گربه نمی ترسند.

خیلی وقت است آفتاب طلوع کرده ولی خروس هنوز بر بام است؛ شاید با طلوع تو می خواهد بخواند.

باران زمین را شسته، بوی خوش خاک دلم را از جا می کند. نخل ها صف کشیده اند، با سَعَف تکیه زده اند به دیوار گِلی و از پشت دیوار چشم دوخته اند به مسیر تو.

نسیم با گل ها مشاجره می کند، می گوید زود تر از عطرِ گل ها به تو می رسد و من به هر دو تشر می زنم، که نامه ی من زودتر خواهد رسید.

راستی خیالت راحت، اینجا همه خوب هستند، فقط حال من خوب نیست.


چشم به راه


سَعَف: به شاخ و برگ درخت خرما سعف گفته میشود. شکاف برداشتن اطراف یک چیز و ریشه دوانیدن

۴۴ نظر موافقین ۳۱ ۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۱۵
ح. شریفی
همیشه دنبال یه چیزی بودم، یه چیزی که همه چیز باشه، همه چیزهای خوب.
چیزهای زیادی نوک زبونم هستش ولی یه عالمه چیزِ؛ چیزهای زیادی که تا اومدم اسمشون رو ببرم گفتم: چیز...
چیز می تونه من، تو، معصومیت، عشق، هوس و خیلی چیزای دیگه باشه.
تا به حال شده یه چیزی بخوای و یه چیز دیگه نصیبت بشه؟
یا یه چیزی دَمِ دستت باشه ولی نتونی ازش استفاده کنی؟
یا یه چیزی ازت بخوان ولی ندونی اون چیز چیه؟
برا من شده، چیزهایی تو دلم هستند که اگه بشنوی مو رو بدنت چیز میشه!

چیز
۳۹ نظر موافقین ۱۴ ۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۲۲
ح. شریفی
تو فیلمی که داشتم می دیدم، طرف به دوستش میگه:
گاهی وقت ها با یه نفر آشنا می شی، میره بیرون مردم رو میکشه و قبل از اینکه سرش برسه به بالش خوابش برده. می دونی قبلاً فکر می کردم اگه آدم این جوری بود بهتر می شد، نه؟. که شاید این نشانه ضعف من بود؛ بعدش متوجه شدم که نه، همین احساساته که بهمون یادآوری میکنه ما انسان هستیم.


انسانیت
۲۷ نظر موافقین ۱۵ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۲۱
ح. شریفی
وقتی کلمات تمام می شوند، حس می کنی داری تمام می شوی
کم می آوری، موهای سرت را میسپاری به انگشتانت و به آرنجت تکیه می دهی؛ خیره می شوی به کاغذ کاهی، به پنجره ی باز، شاید هم به شمعدانی ها، یا شاید هم به حوض خالی از ماهی.
موهای سرت را از این دست به آن دست می دهی و تکیه گاه تو آرنج دیگرت می شود. قلم را بی هوا بر روی برگه ی نیمه جان می چرخانی، چندی کلمات پرت و بی هدف را کنار هم به صف می کشی، قطاری درست می کنی از جملات ناموزون؛ صدای آن همچون ویولنی دیلاق، در دست کودکی خُرد که بی هدف با آرشه
بر روی سیم های آن می کشد، شروع به حرکت می کند.
و تو باز خیره می شوی، کمی دورتر از حوض خالی از ماهی،
این بار به گلدان های پُر از احساس های پژمرده، به آفتابی که در حال رخت بستن است.
نگاهت می چرخد به آینه ی دق، به کاغذ کاهی، وقتی کلمات تمام می شوند، حس می کنی داری تمام می شوی.

وقتی کلمات تمام می شوند


۲۰ نظر موافقین ۱۰ ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۳۰
ح. شریفی

اگر در کربلا، اسلام کمان باشد؛

حسین تیرِ کمان باشد؛

علی پرهای آن باشد؛

بی شک پیکان تیر زینب بود.


زینب سلام الله علیها


سلام بر تو که هم کاخ و هم اربابش را لرزاندی

۱۹ نظر موافقین ۸ ۱۳ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۳۸
ح. شریفی

به گمانم کلمات تأثیر خودشان را از دست داده اند؛ دستکم  برای من اینگونه است.

می نویسم و خط می زنم.

کاغذهای مچاله در گوشه ای از اتاق تلنبار شده اند و من باز می نویسم و خط می زنم.

دیگر احساسم برای تو جوانه نمی زند، حتی فکرم برای تو هدر نمی رود.

شاید بی مهر شده ام؛ شاید تو اینگونه خواستی و من در دام ناخواسته ها افتادم.

از حاتم بعید نبود که بخیل شود ولی از تو بعید بود که بی مهر شویی.

همه رویایم این بود که تو را دارم، ولی غافل از اینکه همه داشته ام رویا بود.

نظرت چیست که این یکی را هم مچاله کنم؟

کاغذهای مچاله

۱۰ نظر موافقین ۹ ۰۷ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۱۳
ح. شریفی

از یه دیالوگی خیلی خوشم اومد

میگه: گرگ ها هیچ وقت گوزن های بدشانس رو شکار نمی کنند، اون ها فقط گوزن های ضعیف رو شکار می کنند

۱۲ نظر موافقین ۱۸ ۰۳ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۲۱
ح. شریفی